جملات زیبا1

الفبای زندگی

الفبای زندگی .! الف : اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها ب : بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم پ : پویایی برای پیوستن به خروش حیات ت : تدبیر برای دیدن افق فرداه ث : ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها ج : جسارت برای ادامه زیستن چ : چاره اندیشی…

گنجشک

سلیمان و گنجشک

حضرت سلیمان (ع) و گنجشک ! روایت کرده اند که سلیمان، گنجشکى را دید، که ماده خود را مى گفت: چرا خویش را از من باز مى دارى؟ که اگر بخواهم، توانم که بارگاه سلیمان را به منقار گیرم و به دریا اندازم. سلیمان از سخن او لبخندى زد و آن دو را خواند و…

طرز بیان

طرز فکر…! پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب…

جملات زیبا1

سنگین ۲

جملات زیبا بعضی درد ها را باید نوشت بعضی درد ها را باید گفت بعضی درد ها را باید کشید  . . . ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ نمیدونم والا! بعضیا فقط بدبختیاشونو پیش ما میارن! موقع خوشی ها و عشق و حالاشون میرن پیش همونا که موقع بدبختیا بدشون رو به ما میگن ؟ ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♣♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ راننده تاکسی اسکناس…

فقیر

ما چقدر فقیر هستیم

ما چقدر فقیر هستیم …! روزی یک مرد ثروتمند، پسربچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت…

باد و خورشید

باد و خورشید

باد و خورشید روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در…

جملات زیبا

سنگین

یه زمانی می گفتن از تو چشماش میشه فهمید راست میگه یا دروغ… اما حالا دیگه اینقدر توانمند شدن بعضیا که با چشمشونم دروغ میگن ! ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ این روزا باید دشمناتو فراموش کنی ! تنها کسی که می تونه تو رو به خاک سیاه بشونه یک دوست کاملاً مورد اعتماده … ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ کاش نارو هم…

قدرت بیان

قدرت بیان

قدرت بیان جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت : یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید:…