گنجشک

سلیمان و گنجشک

حضرت سلیمان (ع) و گنجشک ! روایت کرده اند که سلیمان، گنجشکى را دید، که ماده خود را مى گفت: چرا خویش را از من باز مى دارى؟ که اگر بخواهم، توانم که بارگاه سلیمان را به منقار گیرم و به دریا اندازم. سلیمان از سخن او لبخندى زد و آن دو را خواند و…

طرز بیان

طرز فکر…! پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب…

فقیر

ما چقدر فقیر هستیم

ما چقدر فقیر هستیم …! روزی یک مرد ثروتمند، پسربچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت…

باد و خورشید

باد و خورشید

باد و خورشید روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در…

قدرت بیان

قدرت بیان

قدرت بیان جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت : یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید:…

دلار

آیا قدر خود را میدانیم؟

آیا قدر خود را میدانیم؟ یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضورداشتند، یک اسکناس پنجاه دلاری را از جیبش بیرون آورد، پرسید: چه کسی مایل است ایناسکناس را داشته باشد ؟  دست همه حاضران بالا رفت.  سخنران گفت: بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی…

پرنده

تصویر آرامش

تصویر آرامش پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند، رنگين کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ…

خدا

خدا وجود دارد!

خدا وجود دارد! مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین او و آرایشگر در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع “خدا” رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟ آرایشگرجواب داد: کافیست به…

گاری چی

گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری

گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری…

آرامش

آرامش

آرامش روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که…